تبليغاتX
وبلاگ اهل سنت ایران - بخش دیگری از کتاب شیعه گری اثر احمد کسروی10
برای دسترسی بهتر به مطالب به آرشیو موضوعی و پیوند های روزانه توجه فرمایید.

خرده هایی که به شیعیگری می توان گرفت

 

هفتم : آن بارگاهها که در مشهد و قم و عبدالعظیم و بغداد و سامره و کربلا و نجف و دیگر شهرهاست و شیعیان به زیارت روند خود جداگانه داستانی است . اگر دیده باشید هر یکی بتخانه با شکوهی می باشد.از صدها فرسنگ راه به زیارت می آیند ، با گردنهای کج و چشمهای نمناک در برابر در می ایستند، سیدی یا ملایی پیش افتاده بانگ بر می دارد: « أأدخل يا الله ، أأدخل يا رسول الله... » سپس به درون می روند ، گرد صندوق آهنین یا سیمین می گردند ، آنها را می بوسند ، سر پایین آورده می نیایند. آیا این بت پرستی نیست؟؟

این به آنان بر می خورد که ما این بارگاهها را بت می خوانیم ، چه باید کرد که راستی همین است . هر چیزی که جز خدا بپرستند و دست اندر کار جهانش دانند بت باشد.

گفتگو میانه خدا پرستی و بت پرستی بر سرآنست که آیا جز خدا کسی را در این جهان دستی هست؟!... خداپرستی می گوید نیست، بت پرستی می گوید هست. آنگاه خداپرتس یا بهتر بگویم دین ،  می گوید خدا این جهان را از روی آیینی می گرداند و هر کاری در این جهان راهی می داردکه جز از آن راه نتواند بود : کسی که بیمارست باید در پی درمان باشد ، کسی اگر بی چیزست باید به کاری یا پیشه ای پردازد و چیز دار گردد ، کسی اگر خشنودی خدا را می خواهد باید به نیکوکاری   کوشد . همچنین در دیگر کارها ، گفتگو بر سر اینهاست نه بر سر آنکه تندیسه های چوبین و آهنین پرستند یا گنبدهای سیمین و زرین . اگر مردمان یک کس زنده ای را دست اندر کارهای خدا شمارند و از او بهبود بیماری یا گشایش کار یا مانند آن خواهند ، نیز بت خواهد بود اگر چه آدمی زنده می باشد.

شگفت آنکه در باره این زیارت رفتن «حدیث ها» از پیشوایانشان می دارند: «هر کس به زیارت رود همه گناهنش آمرزیده شود ، بهشت به او بایا( بایسته) گردد ، بهر گامی کاخی از زر و سیم و بلور سازند، صد حوری به نامش نویسند ،...» . از بس سرگرم سیاست بوده اند از گفتن هیچ گزافه ای باز نایستاده اند.

یکی نپرسیده رفتن به دیدن بارگاهی چیست و چه سودی دارد که خدا این پاداشها را دهد؟!.. آخر پاداش در برابر یک کار سودمند تواند بود . به یک کار بیهوده ای پاداش از خدا چه سزاست؟!... گفتن چنین دروغهایی بنام خدا ، آیا نشان خدانشناسی نیست ؟...! آیا گفتن « هر که حسین را در کربلا زیارت کند خدا را در عرش زیارت کرده (46)» ، با خدا گستاخی و بی فرهنگی  نیست؟...!

شگفت تر اینکه از آن بارگاهها نتوانستی ( معجزه ) نیز چشم دارند و داستانها پدید آورند :     « فلان کور را بینا گردانید ، و بَهمان بیمار را تندرست ساخت ، فلان دشمن را کشت و بَهمان بدخواه را سنگ گردانید : ...   یا شاهی که به ضربت دو انگشت از معجزه ابن قیس را کشت.»

اگر تاریخ را نگریم تاکنون بارها در پیرامون آن گنبدها کشتار رخ داده و هزاران کسان کشته شده اند و هیچ کاری از آنها دیده نشده ( و نبایستی دیده شود) . در زمان شاه عباس در سال 988 که عبدالمومن خان ازبک با جنگ و خونریزی به مشهد دست یافت ، انبوه مردم از ملایان و سیدها و دیگران به «آستانه مقدسه » پناه برده چنین می دانستند که از کشتار خواهند رهید . ولی ازبکان با شمشیر های آخته به درون درآمدند و دست به کشتار گشادند و به کسی دریغ نگفته زنده نگذاردند. در عالم آرا می نویسد :« از صحیح القولی استماع رفت که میر محمد حسین مشور به میر بالای سر که از سادات مشهد مقدس و در صلاح و تقوی و عبادت درجه عالی داشت در بالای سر ضریح مبارک به نماز طاعت و تلاوت قیام نموده کمتر از آن مقام شریف حرکت کردی . در روز هولناک بدستور معتاد در بالای سر نشسته به تلاوت مشغول بود . یکی از ازبکان از خدا بی خبر دست در کمر او زده بیرون می کشید . میر بیچاره از هول جان کشاکش و اظطراب دست بر پنجره ضریح مبارک زده محکم گرفت. ازبک دیگری شمشیری انداخته قطع ید او نموده و دستش در محجر مانده او را کشیدند و پاره پاره کردند.»

در همان مشهد از اینگونه مشهد از اینگونه داستانها بسیار رخ داده : در سال 1324 که جنبش مشروطه در میان می بود در مشهد گروهی از طلبه ها و دیگران از کمی نان به شورش برخاستند و در صحن گرد آمدند و حاجی محمد حسن نامی که نان و گوشت شهر را در کنترات میداشت تفنگچی بسر آنان فرستاد و چهل تن در همان صحن کشته شده از میان رفتند.

در سال 1330 که سید محمد یزدی با گروهی در صحن بست نشسته بازگشتن محمد علی میرزا را می خواستند ، روسیان برای پراکندن ایشان توپ و شصت تیر به آنجا بستند و سالداتها که به درون رفته کسانی را کشتند و سید محمد را گرفته بیرون کشیدند. جاهای گلوله توپ در گنبد تا چند سال نمایان بود.

آخرین داستان کشتار زمان رضا شاه است که گروه انبوهی در آنجا گرد آمده از دستور دولت درباره شاپو و روباز کردن زنان سر پیچیدند، و چون دولت سپاه فرستاد چنانکه می گویند چند هزار تن کشته شده از میان رفتند.

در کربلا بارها کشتار و تاراج سختی روی داده و بارها صندوق (تابوت) را شکسته و کنده اند.

در سال 858 مولا علی پسر سید محمد مشعشع به آنجا دست یافت و تاراج و کشتار سختی کرد و کسان بسیاری بند( اسیر) کرده با خود برد. 

در سال 1216 چون وهابیان به آهنگ تاراج و کشتار به عراق تاخته بودند در روز عاشورا به آن شهر ریخته و در شهر در پیرامون بارگاهها به کشتار پرداخته و به خانه ها آمده دست به زنان و دختران یازیدند و بچگان شیرخوار را سربریدند و صندوق ها را تارج کرده فیروزانه بازگشتند.

بار دیگر در سال 1260 نجیب پاشا والی بغداد لشکر به سر آن شهر آورد که با توپ و تفنگ آنجا را گشادند و سه ساعت به کشتار پراخته نه هزار تن را بخاک انداختند . در ناسخ التواریخ می نویسد: « در بقعه سیدالشهداء و حضرت عباس نهرها از خون ناس براندند و در این دو بقعه مبارکه شتر و اسب بستند و هر مال و خزانه که در آن بلد یافتند به غارت برگرفته و الواحی که در روضه مطهره بود خرد و درهم شکستند». در کتابی می نویسد :« از سردابی که در زیر رواق عباس علیه السلام بیش از سیصد کشته بیرون آمد». در نجف در همان سال 858 ملاعلی پسر سید محمد مشعشع دست به آنجا یافت و بارگاه را ویران گردانید و سپاهیانش چوب صندوق (تابوت) را در پختن خوراک بکار بردند.

یکی نمی پرسد : « پس چرا در این خونریزی ها معجزه ای ازآن گنبدها دیده نشده؟... ! آیا بیشرمی نیست که با این داستان تاریخی شما هر زمان دروغ دیگری درباره معجزه ساخته بیرون ریزید؟...!»

شگفت است که وهابیان در آن تاخت خود به عراق ، نخست آهنگ نجف کردند ، ولی چون این شهر بارویی استوار داشت ، دست یافتن نتوانستند و آنجا را گزارده آهنگ کربلا کردند و به آن کشتار و تاراج پرداختند. شیعیان از همان داستان نجف عنوانی بدست آورده «معجزه» ای ساختند: «یکی از صلحا در خواب امیرالمومنین را دید که کف دستهایش سیاه شده و چگونگی را پرسید ، پاسخ داد : پس آن توپ ها را از شهر که باز می گردانید؟»

ببینید اندازه نادانی را . بجای آنکه ببینند که نجف چون  بارو داشت از آسیب دور ماند ، و کربلا چون نداشت آن آسیب را یافت ، و از همینجا پی به آمیغ ها برده بدانند که در این جهان هر کاری نتواند بود و از آن گور ها و گنبدها هوده ای نتواند برخاست ، بدانسان کور درونی نشان داده ، دروغی به آن رسوایی ساخته بیرون داده اند.

اکنون سخن در آنست که اگر درباره همین زیارت با ملایان و دیگران به گفتگو پردازیم، نخست ایستادگی خواهند نمود و به پاسخ خواهند برخاست و سپس که در ماندند ، یک سنگر پس نشسته چنین خواهند گفت: «ما امامان را خدا نمی دانیم . آنان در نزد خدا ارجمندند و ما به آنان توسل می کنیم »  .

می گوییم: بت پرستی جز همین نیست . بت پرستان قریش نیز در برابر بنیاد گزار اسلام همین بهانه را آورده ، می گفتند ما به اینها بندگی می کنیم که به خدا نزدیکتر شویم(47)، یا می گفتند: «اینها میانجی های مایند(47) » ، می باید گفت : «بت پرستان همگی یک گروهند و بهانه هاشان همیشه یکیست».

چون این را هم شنیدند باز یک سنگر پس نشسته چنین خواهند گفت : «بالاخره آنها بزرگان مایند ، مگر شما سر خاک بزرگانتان نمی روید؟! » بدینسان در یک نشست چند رنگی به کیش خود خواهد داد.

می گوییم: «آری آنها بزرگان شمایند. بنیادگزاران کیشتان بوده اند. ولی این در کجای جهانست که برای بزرگی گنبدهای زرین و سیمین افزارند و آن دستگاه را چینند و از صد ها فرسنگ به دیدنش رفته به آن کارها پردازند؟!... آنگاه مگر ما از کتابهای شما و از زیارتنامه هاتان آگاه نیستیم و نمی دانیم که چه ستایشهای گزافه آمیز از مردگان هیچکاره می کنید؟!...نمی دانیم  که آن مردگان را یاوران خدا و گردانندگان جان می شناسید؟...!»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  اهل سنت ایران  |