تبليغاتX
وبلاگ اهل سنت ایران - بخش دیگری از کتاب شیعه گری اثر احمد کسروی14
برای دسترسی بهتر به مطالب به آرشیو موضوعی و پیوند های روزانه توجه فرمایید.

خرده هایی که به شیعیگری می توان گرفت

 

یازدهم : داستان «تقیه» یکی دیگر از ایراد  هاست. شیعیگری اگر سیاستی می بوده به آشکار افتد و همه مردم آن را بدانند. اگر هم چندی در آغاز بکار، پنهان ماندن نیاز می بوده نبایستی برای همیشه درنهان ماند. اگر دین و راهنمایی می بوده باز بایستی به آشکا رافتد تا مردم آنرا بدانند و بهره جویند.

جای بسیارافسوس است که کسانی مردم را از یکسو به باورهای گزاف و بی پا وادارند و به بدزبانی به پیشروان اسلام انگیزند، و آنگاه دستور دهند که کیش خود را نهان دارید و به کسی باز ننمایید. جای بسیار افسوس است که چنان کنند و چنین باشد. شگفت تر آنکه سران شیعه «تقیه» را یک بایای همیشگی به شیعیان شمرده دستور داده اند که تا پیدایش امام غایب کسی آنرا به کنار نگذارد (49) و این می رساند که به پیشرفت شیعیگری و اینکه روزی رسد و شاهانی برخیزند و آنرا با شمشیر رواج دهند امید نمی داشته اند و چنان پیشرفتی را نمی خواسته اند.

«تقیه» یا نهان داشتن کیش ، گذشته از آنکه خود گونه ای از فریبکاری و دروغگویی است همیشه با فریبکاری و دروغگویی های دیگر توام بوده است. در این باره داستانهایی هست که یاد نکردنش بهتر می باشد و من برای زشتی این رفتار و بدیهایی را که با آن توام تواند بود برسانم داستان پایین را می آورم:

قصص العلماء که کتابیست بارها چاپ یافته ، نویسنده آن میرزا محمد تنکابنی در ستایش از استاد خود سید ابراهیم قزوینی (صاحب ضوابط) که یکی از مجتهدان بزرگ کربلا در زمان محمدشاه می بوده چنین می نویسد:

« وآن حاکم کربلا را که دین تسنن داشت شیعه نمود تفضیل این مقال پادشاه بغداد پس از محاصره و قتال شهر کربلا را به تصرف درآوردو رشید بیک نامی را که مذهب عامه داشت حاکم کربلا نمود. استاد با حاکم در کمال محبت و ملاطفت برآمد و هر وقت که حاکم بر استاد وارد می شد آن جناب به دست مبارکه مروحه و بادزن بر می داشت و حاکم را باد می زد و او را مشایعت و استقبال می کرد تا کار به جایی رسید و عقله محبت و موانست از طرفین به نحوی انجامید که حاکم اغلب اوقات در خدمت آن بزرگوار مشرف می شد و شبها را بعد از خوابیدن مردم می آمد و تا نصف شب در خدمت استاد بود. پس صحبت آنان در سر مذهب درآمد. چون حاکم عامی بود استاد بقدر عقل او در حقیقت مذهب سخن می راند و هر سب سطری از فساد مذهب سنی ها و حقیقت مذهب شیعه صحبت می داشت تا اینکه حاکم را مایل به مذهب تشیع دید پس بر او استدلال کرد که علی چنانکه از کلمات جمع کثیر از عامه و آیات الهیه و اخبار نبویه بر می آمد افضل از جمیع صحابه بود و تو بعقل خود رجوع کنی اگر یکی از تلامذه مرا در مقابل من در مقام مقابله نگهداری و مرا خانه نشین و دست کوتاه کنی آیا عمل حسن و زیبا کرده و یا فعل قبیح و زشت از تو صادر شده؟ البته عقلا فعل قبیح است. آنجناب فرمود که خلافت ابوبکر در نزد عامه به نص نیست بلکه به بیعت و اختیار و اجماع است پس اصحاب علی را که افضل و اعلم و ازهد و اتقی و اشجع و اسخی و اعبدو و اسبق در اسلام بودو اقرب به رسول خدا او را در زوایای خفا مهجور و خانه نشین کنند و ابوبکر را که بمنزله تلامذه بود به جای پیغمبر بنشانند فعل قبیح و زشت نموده اند پس آن حاکم از استماع این دلیل و سایر دلایل و مطاعن شیعه گشت لیکن استاد می فرمود که از هر جهت مذهب تشیع اختیار کردلیکن من لعن خلفا را به او تلقین ننمودم و از شدت تقیه که استاد را بود این مطلب را به او آشکار نساخت. مجملا این حکایت شیوع یافت تا اینکه وشات و ساعین به پاشاه این کیفیات رسانیده پاشاه بغداد آن حاکم را معزول ساخت و حاکم دیگر فرستاد. میان حاکم ثانی و استاد مراوده و مواده نشد و آن حاکم نیز به جهت عمل حاکم سابق با استاد چندان آمیزش نداشت تا کار بجایی رسید که استاد در نزد او هیچ نمی رفت و از قضایای اتفاقیه روزی یکی از شیعیان در بازار با کسی منازعه کرد آن شیعه خلیفه ثانی را لعن کرد. یکی از ملازمان حاکم استماع نمود، او را گرفته نزد حاکم برده حاکم حکم به حبس او کرد که او را به بغداد فرستاده باشد تا پاشاه او را سیاست کند . پس کسان آن شیعه آگاه شدند و به خدمت استاد رسیدند و کیفیت واقعه را معروض داشتند. آن جناب فرمود که امروز شما همانقدر به او برسانید که اگر خود حاکم او را بخواهد و سوال کند چرا لعن کردی او در جواب بگوید ما خلیفه را مطاع می دانیم و هرگز لعن نمی کنیم ، بلکه مراد عمربن سعد است که قاتل امام حسین علیه السلام است.پس کسان آن شخص در محبس به او القاء این مطلب کردند. چون صباح شد استاد بعد از نماز صبح و بعد از طلوع آفتاب عبا خود را بر سر انداخت و به جانب یکی از کوچه های جانب خیمه گاه روان شد و نگذاشت که کسی به همراه او  رود چون به منزل حاکم رسید که آن غرفه بود که بجانب کوچه و راه عبور درش باز بود حاکم خود نشسته و به جناب کوچه و عبور عابرین نظاره داشت. استاد عبا را به دوش انداخت و خواست بگذرد . چنان وانمود کرد که به جایی دیگر می رود . حاکم سبقت بر سلام کرد و عرض کرد بالا بفرمای و قهوه و قلیان صرف بفرمایید .آن جناب اجابت کرد و نشست. بعد از صرف تحیات حاکم عرض کرد که دیروز کسی را از ملت شما آورده اند که بر خلیفه ثانی سب کرده بود. او را محبوس ساختیم که به نزد پادشاه فرستیم تا او را سیاست کند. استاد فرمود چنین چیزی واقع نشده زیرا ما خلیفه ثانی را خوب و صحابه رسول خدا و پدر همخوابه او می دانیم و سب او را حرام می دانیم و عوام شیعه ما را تقلید می کنند . این دعوی افترا و بهتان است. حاکم عرض کرد بعضی شهادت دادند که این عبارت را از او شنیدند. استاد در جواب گفت که استماع این کلام از آن شخص عوام اگر راست باشد البته عمر بن سعد را قصد کرده ک قاتل فرزند پیغمبر و کشنده میوه دل حیدر و ظالم شبل الزهراء ازهر است. اکنون آن شخص را احضار کنید و این مطلب را مشافهه از او استعلام کرده باشید. حاکم حکم به احضار آن محبوس گرفتار نمود . پس از حضور حاکم از تفصیل آن امر استفسار نمود. آن مرد در جواب گفت که من عمربن سعد را که قاتل ریحانه خاتم پیغمبران و سید جوانان اهل جنان ایست لعنت کرده ام و ما خلیفه ثانی را لعن نمی کنیم و لعن او را علماء حرام می دانند و ما تقلید ایشان را می نماییم . حاکم گفت : الحمدالله که از این شبهه بیرون آمدیم و خون مسلمانی بی تقصیر ریخته نشد. استاد فرمود که من به شما آنچه اصل واقعه و صدق بود گفتم پس حاکم به اطلاق آن مرد فرمان داد و در این واقعه استاد یکی از مضامین آیه شریفه من احیا نفسا فقداحیاء الناس جمیعا واقع شد. »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  اهل سنت ایران  |