|
برای دسترسی بهتر به مطالب به آرشیو موضوعی و پیوند های روزانه توجه فرمایید.
|
زیانهایی که از کیش شیعه بر می خیزد
شیعیگری گذشته از آنکه با خرد ناسازگار است و از این راه ایرادهای بسیاری به آن می توان گرفت، به زندگانی نیز زیانهای فراوان نی رساند، و ما اینک به برخی از آنها اشاره می کنیم :
نخست : این کیش پیروان خود را به گمراهی انداخته و از دین دور می گرداند. شیعیان خود را «فرقه ی ناجیه » نامیده ، دین را جز همان کیش خود نشناسند، ولی راستی به خالف آن می باشد و اینان به یکباره از دین بیرونند.
دین چیست؟.... مردم معنی دین را نمی دانند و آنرا یک چیز بی ارجی وا می نمایند. ولی ما دین را به یک معنای بسیار والایی می شناسیم . دین یک چیز است : «شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن به خرد». لیکن از آن ، دو نتیجه بدست می آید . یکی «خدا را شناختن و به خواست او پی بردن و آیین او دانستن»، دیگری «آمیغ های زندگی را شناختن و آنها را بکار بستن و جهان را آباد گردانیدن و از آسایش و خرسندی بهره یافتن ».
این دو رشته است فایده هایی که از دین به دست می آید. ولی شیعیگری به وارونه ی همه ی اینهاست . آنچه شناختن خدا و آیین اوست ، ما نشان دادیم که سران این کیش خدا را نشناخته و او را بسیار خوار داشته اند. نشان دادیم که چه گستاخی ها با خدا کرده اند. چه دروغهایی به او بسته اند ، چه ریشخندهایی سزا شمرده اند. گاهی خدا را پادشاه مغولی پنداشته اند که به نزدش میانجی باید برد . گاهی اسکندر مقدونی اش دانسته اند که بهر چند تن کشته، هزار سال سوگواری می خواهد. گاهی خود را یاوران او گردانیده اند . گاهی آفرینش را به پاس هستی خود شمارده اند. از هر جهت خدا و دستگاهش را افزاری برای پیشرفت کار خود گردانیده اند.
ببینید گستاخی را تا به کجا رسانده اند:«هر که حسین را در کربلا زیارت کند مانند کسی است که خدا را در عرش زیارت کرده» ، «با هستی امامست که زمین و آسمان پایدار می باشد و به پاس اوست که مردم روزی می خورند » ، «هر که بگرید و بگریاند و یا خود را گریان وانماید بهشت به او سزاوار می شود» .باید پرسید : چرا ؟!... مگر گریستن به کشتگانی چه کاریست و چه سودی از آن تواند برخاست که خدا چنان مزدی دهد؟!... چنین گزافه دهی از خدا سزاست ؟...!
«هر که به زیارت رود همه گناهانش آمرزیده شود». باید پرسید : پس دین به چه درد ی می خورد ؟!.. سخن از نیک و بد و حلال و حرام به چه دردی می خورد ؟! در جایی که با گریستن یا به زیارت رفتن هر گناهی آمرزیده شود و بهشت بایا گردد چرا کسی از گناه باز ایستد؟!.. چرا در بند نیک و بد و حلال و حرام باشد؟....!
داستان مرگ اسماعیل فراموش نشدنی است :«خدا از گریز خود درباره ی اسماعیل برگشت». برای آنکه پرده به لغزش خود کشند به خدا نام پشیمانی نهاد ه اند . گستاخی بالا تر از این چه تواند بود ؟...!
چنانکه گفتیم داستان امام غایب و هرچه درباره زندگانی هزار ساله ، و دربار پیدایش او ، و درباره بازگشت امامان گفته اند سراپا بیرون از آیین (سنت) خداست.
آمدیم به شناختن آمیغهای زندگی و کوشیدن به آبادانی جهان که رشته دیگری از نتیجه های دین است . شیعیگری به یکبار از آنها بیگانه است ، در این کیش نه سخن از نیکی رود و نه پروایی به آبادی جهان شود. آموزش های آن جر اینها نمی باشد: جهان به پاس هستی «چهارده معصوم» آفریده شده ، هر کسی باید آنرا بشناسد ، و یاوران خداشان داند، نامهاشان را از زبان نیندازد، به دشمنانشان نفرین و دشنام دریغ نگوید، به کشتگانشان سوگواری کند، هر زمان که توانست به زیارت گنبدهاشان رود ، در آن جهان امید وار به میانجیگری شان باشد... اینهاست آموزه های شیعه گری. اینست دستورهای آن کیش ، و ما که در ایرانیم ، و در میان شیعیان زندگی می کنیم فایده های این دستورها را در بیرون با چشم خود می بینیم . یک شیعی که در کیش خود پایدار است و او را آرزویی جز روضه خوانی برپا کردن و یا به زیارت رفتن نمی باشد . دیگر کارها در دیده او بی ارجست.
این را در جاهای دیگر نیز نوشته ام : در سال 1336 جنگ جهانی در میان بود و گرانی نیز پیش آمد و می توان گفت بیش از یک سوم مردم را نابود گردانید ، در آن سال من در تبریز بودم و آشمار دیدم که بیشتر توانگران دست بینوایان نمی گرفتند ، خویشان و همسایگانشان که از گرسنگی می مردند پروا نمی داشتند، مردگان که از بی کفنی بر روی زمین می ماندند و به روی خود نمی آوردند . بسیاری از آنان گندم یا خوار و بار که می داشتند نهان کرده به بهای بسیار سنگینی فروخته پول می اندوختند ، در آن میان تنها کاری که رواج می داشت بزم های روضه خوانی بر پا کردن می بود . سپس نیز که بهار رسید و راه عراق که سالها بسته بود باز گردید آنان با یک شادمانی به تکان آمدند و به آهنگ زیارت به بسیج پرداختند و کاروانهای انبوه پدید آورده راه افتادند.
بد تر از آن دو سال پیش رخ داد . در سال 1320 خورشیدی که روسها و انگلیس سپاه به ایران آوردند و رضا شاه بر افتاده سخت گیری هایی که او درباره رفتن به عراق می داشت از میان رفت ، شیعیان ایران همه چیز را فراموش کرده ، در چنان هنگامی که سپاه بیگانه به کشور آمده و سرزمین ایران به میدان جنگ نزدیکتر شده (بلکه خود میدان جنگ گردیده ) و بیم ها در میان بود ، با صد خرسندی و شادمانی ، از هر سو رو به تهران آوردند و بیست و یک هزار تن پوندی 1400 ریال خریده روانه کربلا و نجف شدند.
همین امسال آزمایش دیگری در کارست : سالها در ایران گندم و جو کم بها می بود و کشاورزان سختی می کشیدند و زیان می بردند . پارسال به دلیل جنگ و در سایه کمی غلات بهای آن بسیار بالا رفت و امسال با همه ی فراوانی بالاست . اکنون کشاورزان که غله را بیست برابر بهای سالهای پیش می فروشند ، بجای آنکه ارج این پیشامد را بدانند و از پولهایی که بدست آورده اند کشتزارهای خود را بیشترو بهتر بگردانند ، باغها پدید آورند ، چشمه هاشان پاک گردانیده به آب بیفزایند ، برای زنان و فرزندان خود رخت خرند ، به چشمهای تراخمی بچگان خود پرداخته به نزد پزشک برند ، همه ی اینها را فراموش کرده تنها زیارت را به یاد می آورند. از هر ده ای گروهی کاروان بسته و ملای خویش را همرا برداشته شادان « صلوات » گویان راه می افتند.
همچنین بازاریان که در سایه بالا رفتن نرخ ها ، در این دو سال پولهایی اندوخته اند ، و بازرگانان که در سایه انبار داری و گرانفروشی ، به توانگری افزوده اند ، یگانه آرزوشان رفتن به کربلا و نجف می باشد ، بسیاری از آنان از دادن مالیات به دولت سر پیچیده با نیرنگ و رشوه گریبان خود را رها گردانیده به راه افتند.
اکنون خیابانهای تهران پر از روستاییان خراسان و مازندران و دیگر جاهاست که به آهنگ کربلا به اینجا آمده اند ، و با آن رختهای پاره و چرک آلود دسته دسته در خیابانها می گردند . کار به جایی رسیده که دولت عراق که سالانه سود بزرگی از آمدن و رفتن این دسته ها می برد ، از دادن «ویزا» خودداری می کند. اینست بسیاری از ایشان بی گذرنامه راه می افتند و در مرز گرفتار می شوند و کسانی نیز گذرنامه می سازند که اکنون یک دسته شان در شهربانی در زیر باز پرسی اند.
اینست آرمان شیعیان . آنچه در آنان نتوان یافت به نیکی کشاورزی یا بازرگانی یا چیزهای دیگر کوشیدن ، و یا دلبستگی به توده و کشور داشتن است.
یکی از آمیغ های ارج داری که دین یاد می دهد آنست که در جهان بیرون از سنت الهی کاری نتوان کرد . نتواند بود نتوان بود کسی در این جهان باشد و هیچکس او را نبیند ، نتواند بود که کسی هزار سال زنده بماند. نتواند بود که آفتاب از فرودگاه خود (مغرب) برآید. نتواند بود که مردگان به جهان باز گردند ... ولی دیدیم که شیعیگری پر از اینگونه کارهای خارج از سنت الهی است.
از دیگر آمیغ های ارجدارآنست که به هر کاری باید از راهش کوشید . بیمار را باید نزد پزشک برد و درمان خواست ، به توانگری باید از راه کوشش رسید ، ارجمندی در میان مردم را باید به نیکوکاری یافت ... ولی شیعیگری همه به خالف این می گوید . یک شیعی هر «مردای» دارد از گنبدها تواند گرفت .از امامزاده داود ، از شاه عبدالعظیم ، از معصومه قم ، تواند گرفت . چه رسد به گنبدهای امامان که والاتر و توانا تر می باشند.
سوم : یک زیان شیعیگری که می باید جداگانه بگویم ، گستاخی پیروان آن کیش به دروغگوییست . دروغگویی که از بدترین گناهان است ، اینان در راه کیش خود پرهیز ندارند و آن را گناه نشمارند.مثلا در باره امام غائب گذشته از دروغهای دیگر ، چنین گفته اند :«دو شهری هست به نام جابلقا و جابلسا ، یکی در شرق و دیگری در غرب ، امام غائب در آن دو شهر می باشد». اکنون که همه جای کره زمین شناخته شده شما از ملایان بپرسید جابلقا و جابلسا کجاست ؟...! از شهر های کدام کشور هاست؟! امام غائب که می دانیم داستانش چیست ،کسان بسیاری گفته اند که او را دیده اند و هر یکی داستانی سروده اند . یکی از ملایان نیز ( حاجی میرزا حسین نوری ) آنها را گردآورده و کتابی ساخته ، کتابی که سراپا دروغ است.
از گنبدهای امامان در کربلا و نجف و مشهد بارها دعوی «معجزه» کرده اند. پیش از زمان مشروطه ، در هر چند سال یکبار ، از کربلا یا نجف آگاهی می رسید : فلان شب نور باران شده ، فلان کور بینا شده و فلان لنگ پاگرفته است،... اینها را با تلگراف آگاهی می دادند و در شهرهای ایران چراغانی می کردند، باید از جنبش مشروطه خواهی در ایران و عثمانی خشنود بود که جلو این معجزه سازی ها را گرفت.
هر کسی از ایرانیان یا دیگران به کربلا رود و بیاید کمتر رخ دهد که دروغهایی همراه نیاورد . زمانی که خردسال می بودم بارها شنیده بودم : در کربلا مرغی هست آشکارا می گوید: «کشته شد حسین» . دروغی به این آشکاری به سر زبانها بوده و کنون هم هست.
در مشهد بارها دیده شده دو سه تن خودشان سنگی را غلطانیده به صحن آورده و آنگاه گفته اند «سنگ به زیارت آمده» این بازی را بارها به میان آوردند و کسی از ملایان و دیگران ایراد نگرفته ، زیرا می گویند :«باعث استحکام عقیده عوامست».
در سال 1307 خورشیدی که یک ماه در مشهد می زیستم بارها این بازی را با چشم خود دیدم. روزی پرسیدم :« ای سنگ خودش آمده است ؟» پاسخ دادند : «آری خودش به زیارت آمده . خیلی سنگها می آیند». گفتم : «از کدان در آمده ؟ آیا به زمین می غلطید یا در هوا می پرید؟!...». در اینجا در ماندند و یکی از ایشان چنین گفت: «ما آنهاش ندیدیم . اینجا دیدم به زیارت آمده ». چون ژاندارمی در پشت سرم ایستاده بوده چنین پاسخی دادند، وگرنه رفتار دیگری می کردند.
این شیوه شیعیان است که معجزه می سازند و اگر کسی نپذیرفت و به چون و چرا پرداخت «ایمان» او را سست دانند و یا نام بابی به رویش گزارند و به آزارش کوشند. در نتیجه آنان هر چه درباره امامان گفته شود ، باید پذیرفت . لازمه شیعیگری درست همین است.
در سال 1330 که روسیان توپ به گنبد مشهد بستند و جاهای گلوله تا دیرگاهی می ماند که من خود آنرا دیدم در بسیاری از شهرها چنین می گفتند:«گلوله ها برگشته به میان خوشان برگشته است»، هنوز این دروغ از میان نرفته است و باز هم میتوان شنید.
تاکنون بارها این دروغ را میان انداخته اند : «روز عاشورا یا فلان شب قتل ، فلان مرد که با بهمان زن در آمیخته بود به چسبیده اند و نمی توانند جدا شوند.» این را کوششی در راه کیش خود می دانند که چنین دروغایی بسازند و پراکنده کنند. آنچه من به یاد دارم یک بار این دروغ را ، در محرم در باکو به میان انداختند . من خردسال می بودم ، داستانش را در تبریز شنیدم «حاجی رضا نامی با یک زن روسی روز عاشورا در آمیخته و هردو به هم چسبیده اند ». شیعیان به همدیگر مژده می دادند و داستان را با پر و بال بیشتری باز می گفتند. شکوهی مراغه ای همین داستان را به شعر درآورده و چاپ کرده است . یکبار نیز امسال در رمضان در تهران آنرا به میان آوردند : «یک سرباز هندی یا آمریکایی در شهر نو با یک زن بدکار شب بیست و یکم رمضان در آمیخته و بامداد بیدار شده اند و هر دو بهم چسبیده بوده اند که ناچار به بیمارستان برده اند».
این دروغ را چندان پراکندند که روزنامه ها نوشته شد و گروه انبوهی در برابر بیمارستان گرد آمدند و هر چه گفته می شد دروغست و چنین چیزی نبوده است باور نمی کردند. بدتر از همه این بود که بیشتر کسانی که از جلو بیمارستان باز می گشتند ، اگر کسی می پرسید ، می گفتند: «آری بوده است. من خودم دیدم ». دروغی به این آشکاری را می گفتند و شرمنده نمی شدند.
چون در پندار شیعیان امامان همه کاره دستگاه خدایند، هرگونه گزافه گویی و گزافه اندیشی درباره آنان سزاست . هر کاری از آنان شدنی است ( به گفته ملایان ممکن الوقوع است) . این است که اگر هم رخ نداده باشد ، دروغ شمرده نخواهد شد ، این شدنی است که امام کوری را بینا گرداند . اینست اگر چنان معجزه ای ساختند و پراکندند دروغ نخواهد بود . بلکه : «چون نشر فضائل ائمه است و باعث استحکام عقیده عوام باشد مستحسن است».
در عالم آرای عباسی درباره شاه طهماسب یکم می نویسد :«مولانا محتشم کاشانی قصیده در مدح آن حضرت ... به نظم آورده از کاشان فرستاده ...فرمودند که من راضی نیستم .شعرا زبان به مدح می آلایند قصاید در شان حضرت شاه ولایت پناه و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند صله اول را از ارواح مقدسه حضرات و بعد از آن از ما توقیع نمایند. زیرا که به فکر دقیق و معانی بلند و استعاره های دور از کار در رشته بلاغت در آورده به ملوک نسبت می دهند که به مضمون (از احسن اوست اکذب او )اکثر در موضوع خود نیست . اما اگر به حضرات مقدسات نسبت نمایند شان معالی نشان ایشان بالتر از آن است و محتمل الوقوع است».
اینست راز آن دروغگویی ها و معجزه سازی ها . از آنسوی، کیشی که بی پاست پیروان آن ناچارند که با دروغها آن را نگه دارند . در این باره بهایی گری و صوفیگری با شیعیگری همراهست. بهاییان و صوفیان نیز به دروغ سازی گستاخ هستند . دیواری که بی بنیاد است باید آن را با ستونهایی از این طرف و آن طرف سرپا نگهدارند.
شما اگر با یک شیعی ( یک شیعی که عامی نباشد)به گفتگو پردازید ، خواهید دید همه به آن می کوشد که شکست نخورد و پشتش به زمین نرسد، و اینست که پیاپی دروغ می گوید . مثلا شما اگر بگویید علی با ابوبکر و عمر راه رفت و به دشمنی برنخاست ، گوید تقیه می کرد.اگر گویید با عمر خویشاوندی کرد و دختر خود را به او داد ، گوید جنبه فرستاد . اگر بگویید ابوبکر و عمر در زمان ناتوانی اسلام به آن گرویدند و این دلیلی است که از روی پاکدلی مسلمان بودند ، گوید آنان پیش کاهنی رفته و از او شنیده بودند که اسلام پیشرفت خواهد داشت و به آن امید به اسلام گرایش نشان دادند. اگر گویید حسن بن علی با داشتن نیرو خلافت را از دست داد و حسین بن علی با نداشتن نیرو به طلب آن خاست ، گویند به هر یکی از امامان لوحی از آسمان آمده بود که بایستی از روی آن رفتار می کردند. هر چه گویی پاسخ دهد و در هیچ جا نایستد. یک شیعی باید پافشارد و کیش خود را نگه دارد.
روزی با یکی می گفتم داستان رفتن عمر به در خانه علی و گزاردن او دختر پیغمبر را میان
در و دیوار روضه خوانها می سرایند و مردم را می گریانند از ریشه دروغ است و دلیل آورده گفتم بچه ای که در شکم مادر می بوده چه نیاز به نام داشته ؟ آنگاه چه کسی می دانست پسر است تا نامش را«محسن» بگذارد ؟سخنم به پایان نرسیده پاسخ داد و چنین گفت :«پیغمبر خبر داده و خود او نامش را محسن نهاده بود». گفتم این در هیچ کتاب نیست ، شما از کجا می گویید ؟! گفت : «در کتاب نباشد ، من از عقل خودم می گویم»!!!!!!!
چهارم: می باید از داستان گریه و روضه خوانی نیز جداگانه سخن رانیم. این نیز زیانهای بسیاری دارد.
چنانکه گفتیم نخست از این راه سودجویی سیاسی می کرده اند ، به کسی که ستم رسیده مردم دلهاشان سوزد و خواهان و ناخواهان هواداری از او نمایند. از این رو سران شیعه از ستمدیدگی حسین بن علی به پیشرفت کار خود می افزوده اند.
چیزی که هست در آن زمانها کا، تنها «شعرهایی خواندن و گریستن» می بوده که سالی یکبار و دوبار به آن می پرداخته اند . در زمان خود امامان بیش از این سراغ نداریم . سپس در تاریخ می بینیم که در زمان خاندان بویه در بغداد روزهای عاشورا تکانی هم در شیعیان پدید می آمده و نمایشی می رفته.
پس از آن یادی در کتابها در این باره نمی بینیم تا از زمان صفویان دوباره آغاز یافته است . ملا حسین کاشفی کتابی درباره داستان کربلا به نام «روﺿﺔ الشهدا» نوشته بود، و کسانی که در نشست ها از آن خوانده مردم را می گریانیده اند و همانا «روضه خوان» از همانجا پیدا شده است.
گویا نخست نشستهای ساده ای از سوی مردم برپا می شده ، ولی سپس شاهان و پیرامونیان او بکار برخاسته اند و توان گفت که در روزهای عاشورا برخی نمایش ها از جمله تعزیه اجرامی شده است.
از آن زمان آگاهی کمتر است ، ولی چون به زمان قاجاریان می رسیم که در نوشته های جهانگردان اروپایی در دست است می بینیم دستگاه بزرگی در میان مردم می بوده و در ایران و هندوستان قفقاز و دیگر جاها در دوازده روز محرم روضه خوانیها بسیار می شده و سینه زنی و قمه زنی و شاه حسینی از همان زمانها شناخته می بوده است.
هر چه هست در زمان ما روضه خوانی و نمایشهای محرمی یک گرفتاری بزرگی برای ایرانیان گردیده و این میدان بی اندازه پهناور شده بود . در شهرهای بزرگ شمار روضه خوانها از دویست ، سیصد می گذشت و بسیاری از آنان از آن راه دارایی اندوخته ، توانگر شده بودند. برخی نیز به دربار بستگی داشته لقب هایی از سطلان الذاکرین ، ملک الذاکرین و مانند اینها می یافتند. در سراسر سال روضه خوانی ها انجام می شد. اگر کسی در می گذشت ، و یا از سفر می آمد ، یا عروسی می کرد یا خانه تازه می خرید و یا صاحب فرزندی می شد، در خانه خود روضه خوانی برگزار می کرد.هر توانگری سالانه ده روز یا بیشتر نشست بر پا می کرد و در خانه اش را بروی مردم می گشاد . کمتر نشستی بود که روضه ای در آ« خوانده نشود.
شیعه با فهم و باور ، کسی بود که اگر پدرش مرده به حسین بگرید ، اگر برادرش درگذشته یاد عباس برادر حسین کند، اگر پسر جوانی از دستش رفته علی اکبررا بیاد آورد ، اگر کسی عروسی کند روضه از عروسی قاسم خوانند. یک زن شیعه بایستی همیشه یاد از زینب و ام کلثوم کند و هر اندوهی که رخ دهد آن را به کنار گزارده به اندوه خواهران و زنان حسین گرید. این دستوری بود که پشوایانشان داده بودند « و علی الحسین و فلبیک الباکون لیتدب النادبون».
از آنسوی چون محرم می رسید بسیاری از مردم رخت سیاه می پوشیدند و از همان روز نخست در تیمچه ها و کاروانسراها و در خانه های مجتهدان و بزرگان دستگاه سوگواری در چیده می شد، در همه جا روضه خوانی ها آغاز می شد. بازار روضه خوانان بسیار گرم شده هر یکی سوار اسب یا خر از اینجا درآمده به آنجا می شتافتند.
در هر جایی روضه خوانان همین که یکی از منبر پایین آمدی دیگری بالا می رفت.
در همان هنگام از هر کویی دسته ای راه می افتد . سینه زنها ، زنجیر زنها ، هر گروهی دنبال دیگری را گرفته ، درفشهای بسیار جلو انداخته ، با طبل و شیپور ، نالان و مویه کنان به راه می افتادند/ در بازار ها گردیده و به تیمچه ها و خانه های مجتهدان و بزرگان رفته بدینسان روز را به پایان می رساندند.
هنگام شام در هر کویی و کوچه ای دسته شاه حسینی راه می افتاد. سپس در هر مسجدی روضه خوانی می شد.
از روز هشتم یا نهم تعزیه نیز درآمدی . شمر و یزید و وحسین و عباس و علی اکبر و قاسم و زین العابدین بیمار و زینب و ام کلثوم و سکینه بر روی اسبها در بازار می گردند. در تبریز روز نهم شیر می آوردند که خود داستانی دارد.
در روز دهم محرم (عاشورا) دیوانگی بالا می گرفت. از آغاز روز صد دسته شاه حسینی راه می افتادی. از هر کوی و کویچه قمه زنان با سرهای شکافته و کفنهای سفید خون آلود بیرون آمدندی . مردم قره باغ در تبریز و تهران «قفل بتنان» آورندی. در این روز ملایان و بازرگانان و توانگران نیز خودداری ننموده با پاهی برهنه و سرهای باز ، گل به رو مالیده به جلو دسته افتادندی ، به سرهاشان خاکستر و کاه ریختندی.
کسانی چنان گریستندی و بسر کوفتندی که از خود رفته ، افتادندی. بدینسان دسته های گوناگون از اینسو وآنسو راه افتادندی و در بازار ها بهم رسیدندی . انبوه زنان و مردان به تماشا ایستاده گریه کردندی . بسیار از قمه زنان به خودنمایی چندان زدندی که افتاده از خود رفتندی و سالانه چند کس با این آسیب در گذشتندی.
در بسیاری از شهرها روز عاشورا «نخل» گردانیدی . یک چیز بسیار بزرگ و سنگین از چوب ساخته «نخل» نامیدندی. هر کویی نخلی داشتی و در آن روز بیست و سی تن یا بیشتر به زیرش رفته آن را برداشتندی و در کوچه گردانیدی و چون دو نخل بهم رسیدی به یکدیگر راه نداده و به پیکار برخاستندی و سرو روی همدیگر را خستندی . گاهی نیز خون ریختندی.
در شهرهایی که دو تیرگی حیدری و نعمتی از میان نرفته بود ، هر ساله روز عاشورا پیکار به میان افتادی و سرها شکسته و تنها کوفته شدی.
از این نادانی ها چندان بودی که اگر کسی بشمارد و داستان همه را بنویسد یک کتاب بزرگی باشد. این نادانی ها در ایران رواج می داشت تا رضا شاه پهلوی جلو گرفت که ده سال بیشتر ، کم نشانی از این نمایش ها دیده شدی. ولی چنانکه دانیم می دانیم پس از رفتن او دولت به جلوگیری نمی کوشد و ملایان می کوشند که بار دیگر آنها را رواج دهند و چنانکه می شنویم در بسیرای از شهرها آغاز یافته در محرم همان نمایش ها به میان می آید.
1-داستانی که هزارو سیصد سال پیش رخ داده به آن پرداختن و به گریه و سوگواری برخاستن از خرد روی گردانیدن و آنرا لگدمال کردن است . اینکه پنداشته اند که خدا از این گریه و زاری خشنود گردد و پاداشها دهد نادانی دیگری از آنان می باشد . خدا از کاری خشنود می گردد که بخردانه باشد و سودی از آن برخیزد . گریه و مویه به یک داستان کهن هزار ساله چه سودی تواند داد؟! چرا خدا به آن پاداش دهد؟!
شگفت است که بازماندگان حسین خودشان پس از یکی دو سال ، پیشامد را فراموش ساختند و به زندگی پرداختند .چنانکه گفتیم علی بن الحسین با یزید آشتی کرد و با او دوستی نمود. سکینه دختر حسین که به گفته روضه خوانان در ویرانه شام مرده است ، و باشد که شیعیان به این مرگ او خروارها اشک ریخته اند سالها پس از آن زیسته و زن مصعب بن زبیر شده بود که سپس نیز زن عبدالملک بن مروان گردید و با خوشیها زندگی بسر برد.
2-سینه زدن ، زنجیر به تن کوفتن ، گل به رو مالیدن ، خاک بر سر ریختن ، سر خود را شکافتن ، جستن و افتادن ، نعره کشیدن ، و اینگونه کارها جز نشان دژخویی و بیابانی گری نیست. شیعیان اینها را هنری پنداشته اند و اگر در میان تماشا چیان یک یا چند تن اروپایی بودی به نام خود نمایی بیشتر کوفتندی و زدندی و نعره کشیدندی . ولی راستی آنست که همین نادانی ها و مانندهای آن دستاویز به دست اروپاییان داده که ایرانیان و دیگر شرقیان نیمه وحشی اند و به زندگانی آزاد شاینده نباشند.