|
برای دسترسی بهتر به مطالب به آرشیو موضوعی و پیوند های روزانه توجه فرمایید.
|
اى شيعيان جهان! بيدار شويد
نويسنده: علامه دكتر موسي موسوي(شیعه)
چرا بايد بيدار شد؟
(سنوحي) طبيب مخصوص يكي از فراعنه مصر بنام (امفسيس) بود كه در قرن دهم قبل از ميلاد ميزيست او نگاشتن خاطرات خود را به زندگاني اين فرعون ومردمان مصر كه از استبداد امفسيس رنج ميبرده اند اختصاص داده است. دانشمندان باستان شناس آثار وي را در ضمن كتابهاي نوشته شده به زبان هيرو كليف كشف كرده اند و هم اكنون اين خاطرات كه با شيوه اي بسيار زيبا وكم نظير نوشته شده اند، به زبانهاي زنده جهان ترجمه گرديده و چندين بار به چاپ رسيده است. اين خاطرات امروزه در دسترس مردم قرار داشته وهر خواننده اي ميتواند آن را مطالعه كرده و از آن درسهاي عجيبي بگيرد.
(سنوحي) در قسمتي از خاطرات خود چنين مينويسد:
روزي مشغول قدم زدن در خيابانهاي مصر بودم كه در اين زمان (اخناتون) را كه مردي نيك صورت، شريف و ثروتمند بود در حاليكه در خون خود ميغلطيد و دست و پايش را قطع كرده وبيني وي را بريده بودند، نقش بر زمين ديدم. در بدن وي هيچ جاي سالمي كه از گزند زخم تيغ و يا ضربه هاي شلاق در امان مانده باشد يافت نميشد. و با مرگ فاصله چنداني نداشت. چون (اخناتون) را بدين حالت مشاهده نمودم، او را به مريضخانه حمل نموده و در راه نجات وي از مرگ از هيچ كوششي دريغ نكردم، تا اينكه وي پس از حدود دو ماه بهوش آمد و داستان غم انگيز و فاجعه بار خود را اين گونه برايم بيان نمود:
«فرعون (امفسيس) به من امر نمود كه از كليه زمينهايم به نفع وي چشم پوشي كرده و همچنين زنان، غلامان، وكليه دارائي خود اعم از طلا و نقره را به وي ببخشم. من امر او را استجابت نمودم اما به اين شرط كه وي از خانه اي كه در آن سكونت داشتم و همچنين يكدهم از دارائي طلا و نقره من در گذشته و آن را به خودم وا گذارد تا به كمك آن زندگي خود را بگذرانم. اين شرط من بر فرعون بسيار گران آمد در نتيجه او همه دارائي من را مصادره نموده و دستور داد مرا به آن روز كه ديدي بياندازند و بعد از آن مرا لخت در خيابان رها كردند، تا براي آنان كه با اوامر فرعون مخالفت ميورزند درس عبرتي باشم». روزها ميگذشت و اخناتون بيچاره در حاليكه با فقر و بينوائي دست و پنجه نرم ميكرد، به انتقام از فرعون ظالم، و لو بدست كسي ديگر اميد بسته بود.
بالاخره مرگ فرعون فرا رسيد. و من به صفت بزرگ اطباء در مراسم وفات وي شركت نمودم. كاهنان در سوگ در گذشت فرعون، اين راحل بزرگ، خطابه هاي وداع ميخواندند. و هنوز سخنانشان را بياد دارم كه ميگفتند: ((اي مردم مصر، آسمانها و زمين با فقدان قلبي بزرگ روبرو شد. قلبي كه به مصر و ساكنان آن اعم از انسان و حيوان و نبات و جماد عشق ميورزيد. او براي يتيمان پدر، براي فقرا دست كمك براي مردم برادر، و براي مصر مجد و عظمت بود. او عادلترين و مهربانترين خدايان بود، و بيش از ديگران مردم مصر را دوست ميداشت. امفسيس ما را ترك گفت تا به خدايان ديگر بپيوندد، و مردم را در تاريكي رها گذاشت. و باز سنوحي اينطور اضافه ميكند : و در آن زمانيكه به سخنان كاهنان و دروغهايشان گوش ميدادم، و براي مصر و مردمش كه در زير شلاقهاي فراعنه و كاهنان كمر خم كرده بودند خوشحال بودم، و در زمانيكه فوج فوج مردم، همان مردميكه هر كدام از آنان بصورتي درد تازيانه فرعون را چشيده بودند، گريه سر داده بودند، صداي زاري مردي را شنيدم كه مانند زنان فرزند مرده ناله سر داده بود، و صداي گريه و ناله اش از صداي زاري ديگران برتري گرفته بود و سخنان نامفهومي را زمزمه ميكرد عطش كنجكاوي خود را با دقيق شدن به چهره اش سيراب نمودم و در كمال ناباوري او را شناختم. وي همان اخناتون عاجز و عليل بود كه او را بر پشت الاغي بسته بودند تا به زمين نيفتد. بسوي او شتافتم تا شايد او را كمي آرام سازم، چون فكر ميكردم در نتيجه مرگ فرعون گريه خوشحالي سر داده است اما … اخناتون رشته خيالم را پنبه كرد چون تا چشمش به من افتاد به صداي بلند فرياد زد: ((اي سنوحي! هرگز فكر نميكردم كه امفسيس به اين اندازه عادل و بزرگ، و در حق مردم مهربان باشد، تا اينكه سخنان كاهنان را در مورد وي شنيدم. و اكنون اين منم كه ميگريم. چون در طول اين سالها كينه اين خداي بزرگ را بجاي عشق و اجلال وي در قلبم انبار كرده بودم. اي سنوحي! من چقدر گمراه بودم)).
سنوحي ميگويد: ((هنگامي كه اخناتون اين سخنان را با ايماني راسخ بر زبان ميراند من حيران به دست و پاي بريده و صورت در هم ريخته او نگاه ميكردم، و گويا او حيرت نگاههاي من را دريافته و فكر من را خوانده بود، چون باز فرياد سر داد كه: امفسيس حق داشت كه من را به اين روز بياندازد، چون سزاي كسي كه اوامر خداوند را اجابت نكند جز اين نيست. آري اين است سزاي كسي كه خداوند خالق خود را نافرماني كند. و چه سعادتي بالاتر از اين كه شخص سزاي اعمالش را مستقيما و بدست خود خداوند ببيند، و من از اين امر خوشحالم)).
امفسيس كه بود؟ او يكي از فراعنه بود كه بر مصر با آتش و آهن مدت ده سال حكمراني كرد. در زمان حكمرانيش به جنگي شكست خورده با كشور مجاور دست زد كه در آن يك پنجم از مردم مصر كشته شدند. مزارع را ويران كرده درختان را بريد و جوانان مصر را بجرم شكست در جنگ با بلاد ((نوبه)) كشتار و شكنجه نمود. او پايتخت را در يكشب همانگونه كه ((نرون)) ، ((روما)) پايتخت ((روم)) را به آتش كشيد، طعمه حريق كرد. و خلاصه اينكه دوران حكمراني امفسيس از بدترين دوران حكمراني فراعنه در تاريخ مصر به شمار ميرود. آنچه او پس از مرگ بر جاي گذاشت كشوري بود ويران و مردمي داغديده و رنج برده، اما با وجود همه اينها مردم به تاثير مرثيه خواني كاهنان و خطبه هايشان در سوگ وي گريه سر داده بودند و اخناتون بيچاره نيز يكي از اين مردم بود.
و در روز دوشنبه، هفتم سال 1989 تاريخ تكرار شد. مردم دنيا آنچه را كه سنوحي طبيب سه هزار سال پيش ديده بود، بار ديگر از طريق تلويزيونهاي خود مشاهده نمودند. مردم جهان شاهد 6 ميليون اخناتون بودند كه در تشييع جنازه ولي فقيه در تهران همراه با سر دادن گريه و زاري شركت كرده بودند.
تفاوتهائي كه در بين مشاهدات سنوحي در 3 هزار سال پيش و مشاهدات مردم همزمانمان در روز دوشنبه، هفتم سال 1989 بچشم ميخورد، از اين قرار بود:
۱-تفاوت زماني و مكاني. 2- افزون بودن مشاركين در سوگواري تهران. 3- تشييع جنازه بسبب در گذشت بزرگ خدايان نبوده و بلكه بسبب فوت بزرگ فقهاء بود. 4- خطبه سرايان اين مراسم بجاي كاهنان، همه آيت الله بودند. 5- مدح و ثناها در خصوص خدايان نبوده و به آيت الله اختصاص داشت اما مضمون و محتواي اين مديحه سرائي همان بود. و مردمان غمگين گرد آمده در سوگواري همانند مردم مصر با بزرگترين فاجعه ها روبرو شده بودند، و اين گرد همائي به اوامر يكي از خدايان نبوده بلكه به اوامر آيت الله بود. امروز تا چه اندازه به ديروز، و امشب تا چه اندازه به ديشب شباهت دارد، اگر از اين تفاوتها چشم پوشيده شود.
براستي كه در عصر روشنائي و نور و تمدن اين همان مصيبت كبري است، كه گمراهي فكري در مجتمع ما شيعيان امامي به اين مرحله از انحطاط و پستي برسد . و اين همان علت اساسي است كه من را به نوشتن اين كتاب وادار نمود . و اينجا منم كه تصميم گرفته ام اين نداي خود را به گوش تمام مردم سرتاسر زمين برسانم. و اين ندا همان است كه آنرا در طول صفحات آتيه مطالعه ميكنيد.
در طي صفحات قبل دانستيم كه آمفسيس كه بود. و هم اكنون به معرفي فقيه راحل ميپردازيم. فقيه راحل مدت ده سال تمام بر جامعه تشيع ايران حكم راند و در حدود يكصد و پنجاه هزار نفر از مخالفانش را اعدام كرد. در حدود سه ميليون از مردم شيعه را از كشور فراري داد، كه هم اكنون در گوشه و كنار زمين پراكنده گرديده اند. و پنجاه ميليون شيعه اثني عشري را از انتخاب سرنوشت خود و آزادي سياسي و فكري و اجتماعي محروم گردانيد. جماعت تشيع ايران را تا حد بيسابقه اي گرفتار فقر و احتياج نمود. جنگي با مردمان شيعه و غير شيعه عراق براه انداخت كه هشت سال به طول انجاميد و در طي آن يك ميليون به قتل رسيدند. و در حالي مُرد كه يكصد هزار شيعي را در اسارت داشت و به آنان وعده آزاديشان را داده بود. و از خود وصيتي كينه توزانه بجاي گذاشت كه در نوع خود از لحاظ زشتي كلام و سوء تعبير بينظير است، و به اختلاف و تفرقه بين مسلمانان امر نمود. او جهان را ترك گفت و انبوه مردمان جنازه وي را در نهايت اندوه و با سر دادن گريه و زاري مشايعت نمودند. (در حاليكه بسياري از آنان كه در اين تشييع جنازه شركت داشته و فرياد و فغان سر داده بودند، از ظلم و زشت رفتاري صادره از سوي اين فقيه بي نصيب نبودند).
همانگونه كه اخناتون نصيب خود را از بلاهاي فرعوني چشيده بود. ما در صفحات آينده به نظم بندي مسائل پرداخته، و علتهاي اساسي اين انحطاط فكري را كه به بندگي كشيدن ما از سوي فقهاء و مجتهدان انجاميده و ما را در طول هزار و دويست سال با استبداد آنان روبرو ساخته بررسي خواهيم كرد. و اين در حالي است كه بسياري از ما نه تنها به سنگيني اين فاجعه پي نبرده، بلكه اصلا آن را احساس نيز نكرده ايم. بلكه اين استبداد و استعمار حاصله از حكمراني فقهاء و مجتهدين را ، همانند اخناتون لطف و هديه اي الهي ميپنداريم. و چون هدف از نوشتن اين مقاله دستيابي به نتيجه اي روشن است، پس ضروري دانستم كه افكار خود را بصورت منظم و رقم بندي شده به خوانندگان عرضه داشته و نتيجتا بتوانم در پايان اين مقاله به يك نتيجه گيري شامل و كلي دست يابم .
مدت چندين سال است كه من شيعيان را به روشنائي نور تصحيح، كه در كتابهاي خود (شيعه و تصحيح) و (عقيده شيعيان امامي در اصول و فروع دين در عهد ائمه و پس از آن) آن را عنوان نموده ام، به بيداري ميخوانم. و در طي اين دو كتاب اثبات نموده ام كه >> تصحيح << تنها راه نجات شيعه از حالت (اخناتوني) موجود ميباشد، كه بصورت خلاصه بازگشت به مذهب نقي و درخشاني كه امام صادق در سايه كتاب خدا و سنت پيامبرش، مسلك خود قرار داده بود را معني ميدهد. و هدف من از عنوان مسئله >>تصحيح << رهايي دادن شيعه از محنتهاي فكري، نفسي، سياسي، اقتصادي، و اجتماعي بوده است، كه تنها در سايه رهائي از انحرافات، بدعتها، پيچيدگيها، و خرافات و اراداتي، كه در طول تاريخ بدست برخي از رهبران مذهبي در عقائد پاك وناب ما رسوخ كرده است، ميتوان بدان دست يافت.
ما پيروان مذهب شيعه امامي در طول قرون متمادي بدست اين گروه كه ميبايست الگوي زيبا و پاك رهبريت باشند، به منجلاب همه گونه بلا و سختي و بيچارگي كشيده شده ايم.
براستي ميتوان گفت كه حال و روز شيعيان جهان فقط در صورتي بهبود ميبخشد كه حال و روز شيعيان ايران اصلاح يابد. چون مصيبتهاي شيعيان سر تا سر جهان با يكديگر ارتباطي زنجيره اي دارد، كه همه و همه از ركود و انقياد فكري طبقه موسوم به فقهاء و مجتهدين سر چشمه ميگيرد.
هميشه چنين ميپنداشتم كه مصيبت ما شيعيان امامي بعلت حكم و سياست حكمرانان نميباشد بلكه اين مصيبتها به دليل خضوع و سر فرود آوردن ما نسبت به بدعتهائي است كه در عقائد ما رسوخ كرده اند، و رجال فقه جهت تثبيت حكم و سيادت خويش از آن استفاده كرده اند، ولي از اينجا ميخواهم بصورت صريح مسائل آتيه را بيان كنم و اثبات كنم كه مصيبت ما شيعيان امامي از اكثريت، و نه از اقليت سر چشمه ميگيرد. چون به وضوح ميبينيم كه گروهها و احزاب داراي شعارهاي آزادي سياسي و وطنپرستانه پيروان و طرفداران زيادي كسب ميكنند و بسياري از مردم خواهان آزادي سياسي در زير پرچم اين احزاب و به طرفداري از آنان جمع ميشوند. و حال آنكه نداي آن رهبرانيكه بر ضد اوهام و خزعبلات و اساطير ايستادگي كرده و بر عليه استعمار عقيدتي كه بر پايه اين خزعبلات و بدعتها و گمراهيها بنا شده اند قد علم ميكنند را نه تنها كسي نميشنود، بلكه سردمداران اينگونه حركتها بيشتر از سوي مردمي كه بصورت فكري و رواني استعمار و استثمار شده اند اذيت و آزار ميشوند و نه رهبران اين مردم. يا بهتر بگويم، زمانيكه بقصد رهائي يافتن از سلطه استعمار سياسي از يك امت دعوت بعمل ميايد، همه افراد اين ملت لبيك گويان در زير لواي اين دعوت قرار ميگيرند تا آزادي و استقلال سياسي بر باد رفته خود را بار ديگر بدست آورند و حال آنكه اگر از همين امت بجهت رهائي يافتن از استعمار فكري و استبداد عقيدتي كه صدها بار از استبداد سياسي بدتر و دردناكتر است دعوت بعمل آيد، با معارضه شديد اكثريت مردمي مواجه ميشويم كه در مقابله با اين حركت جبهه گرفته، و دعوت مخلصانه اي كه صرفا براي آزاد سازي آنها از محنتي است كه بدست خود گرفتار آن شده اند، را رد كرده، به مبارزه با آن ميپردازند. پس صريحا سخن خود را عموما به شيعيان امامي، و خصوصا آن طبقه اي كه جنازه ولي فقيه را با گريه و فرياد و زاري مشايعت كردند، و هر كدام از آنها در سينه خود زخمي از خنجر آن فقيه داشتند، متوجه مي سازم.
(2)
من بايد به اين امر با وضوح كامل اشاره كنم كه براي نظامي كه بر پنجاه ميليون شيعه با آتش و آهن مدت ده سال است كه حكومت ميكند، كار آساني است كه در زمان احتياج به اين مردم و اقتضاي موقعيت، اين جمعيت ميليوني را به خيابانها بكشاند. چون زماني كه همه سرنوشت و همه مقدرات يك امت اعم از خورد و خوراك و حيات و مرگ آن بدست اين نظام باشد به راحتي ميتواند اين جمعيت عظيم را با فرياد و مشت گره كرده به صفهاي تظاهرات بكشاند.
ما در پنجاه سال گذشته شاهد تشييع جنازه هاي بزرگي بوده ايم، ديديم كه چگونه مردم مصر در تشييع جنازه جمال عبد الناصر با گريه و اشك شركت كردند. و ديديم كه چگونه همين مردم در غم درگذشت ام كلثوم، با جمعيتهاي ميليوني به خيابانها ريخته و جنازه وي را تشييع كردند. اما اين جمعيت، جنازه عبد الناصر را بخاطر احترام به وي، و جنازه ام كلثوم را بخاطر عشق به او مشايعت نمودند. حال بايد پرسيد كه مشايعت جنازه امام راحل توسط اين جمعيت براي چه بود؟
اين مسئله صحيح است كه براي نظام حاكم بر ايران خارج ساختن ميليونها نفر به خيابانها كار بسيار آساني بود، اما آنچه ما در اين مراسم مشاهده نموديم به نقشه و برنامه ريزي نظام حاكم نبود، بلكه اين خروج مردم به خيابانها از سوي خود اين جمعيت ميليوني معتقد و مومن به ولايت فقيه انجام گرفت، گر چه از دست اين ولايت فقيه زخمها خورده باشد.
اين امر بود كه مرا وادار ساخت شيعه را مخاطب قرار داده و اين جمله را فرياد بزنم كه: ((اي شيعيان جهان بيدار شويد)).
(3)
و هنگامي كه من شيعيان جهان را به بيداري ميخوانم بر خود لازم ميبينم كه بسياري از امور را روشن سازم تا شيعه جهان به عمق مصيبت خود كه بدست فقهاء در طول تاريخ بدان گرفتار شده است آشنائي يابد. پس ضروري ميبينم كه در اين بحث روش سقراط را دنبال كرده و سئوالاتي طرح نمايم، تا با جواب دادن به اين سئوالات روشنگر غرض خود بوده و حقائق را نمايان سازم.