|
برای دسترسی بهتر به مطالب به آرشیو موضوعی و پیوند های روزانه توجه فرمایید.
|
اى شيعيان جهان! بيدار شويد
نويسنده: علامه دكتر موسي موسوي(شیعه)
بخش سوم
(سوال) – چرا فقهاء بر گردن ما شيعيان طوق بندگي گذاشته اند؟
فقهاء با علم به اينكه ما شيعيان امامي مردماني هستيم كه با هوا و هوسهاي آنان مخالفت نكرده و در مقابل ادعاها و اقوالشان از آنان دليل و برهان نميطلبيم، بر گردنمان طوق بندگي و بردگي گذاردند . فقهاء كاملا با طبع و حالتهاي نفساني ما در عهد تاريكي كه براي تسليم شدن در مقابل خواسته هاي ايشان آمادگي داشت، آشنائي داشتند. پس خود را به عنوان وصي و ولي بر ما تحميل كرده و بعنوان اتمام حجت از دو روايت كه آنان را به امام مهدي منسوب كردند نيز استفاده كردند كه روايت اول چنين ميگويد: (هر كسي از فقهاء كه نفس خود را مصون داشته، و از دين خود محافظت كرده و با هوا و هوس خود بجنگد و به امر مولاي خويش مطيع باشد، بر همه مردم اطاعت از وي واجب است). و روايت دوم نيز اينچنين بيان ميكند: (در مورد جريانات و حوادثي كه واقع ميشوند از راويان حديث ياري گرفته، و به آنها مراجعه كنيد).
اين دو روايت حتي در صورت صحت به معناي واجب بودن تقليد بدان صورت كه فقهاء اظهار ميدارند نيست هرگز به فقهاء اين حق را نميدهد كه شيعيان را به انجام كليه اعمال حق و باطلي كه آن را صحيح ميپندارند مجبور سازند. اين دو روايت هرگز به آنان حق ولايت را نميدهد و هرگز بدين معني نيست كه هر آنكه در مسئله اي فقهي راي آنان را نپذيرفت اعمالش عاطل و باطل خواهد شد. آنان از اين دو روايت – حتي اگر صدور آن از امام مهدي صحيح باشد – مفاهيم و مضاميني استخراج كرده اند كه با متن اين دو روايت تناقض كامل دارد و ليكن در زمانيكه سادگي بر عقول انساني حكمفرما گردد و اين عقول ساده، با دقت و ظرافت نقشه هاي طرح ريزان باهوش و زيرك روبرو شوند، آنزمان است كه اين عقلهاي ساده محكوم به تسليم در مقابل خواسته هاي ايشان ميگردند، عقيده من بر اين است كه فقيهان ما نه تنها قصد به بندگي كشيدن ما شيعيان، از لحاظ روحي و فكري را داشته اند، بلكه دو نقشه بزرگ و خطير ديگر را نيز در سر ميپرورانده اند.
نقشه اول آنان دستيابي به اموال شيعه بود كه زمينه را براي طرح دوم آنان يعني تسلط بر كرسي حكومت آماده ميكرد.
پس بدين وسيله فقهاء بدعتي بسيار بزرگ در عقيده شيعه وارد كرده و اين آيه كريمه را تفسير كردند:
﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ…﴾. (انفال 41). تفسير آنان بر اين بود كه اين آيه در مورد سود كسب و كار نازل شده است، در حاليكه مفسرين و راويان حديث و فقهاء بر حق، اين عقيده را داشتند كه اين آيه در مورد غنائم جنگي نازل شده و هيچ ارتباطي به سود كسب و كار ندارد. سپس فتوائي صادر كرده و تسليم نمودن اين خمس به فقهاء را واجب نمودند، و اضافه نمودند كه اگر شيعه اين خمس كسب و كار را به فقهاء و مجتهدين نپردازند نماز، روزه، حج، و كليه اعمال آنها باطل ميگردد. و شيعيان بيچاره در مقابل اين فتوا كه خداوند هيچ دليلي در مورد آن نازل نكرده است، سر تسليم فرود آوردند. و ميبينيم كه شيعيان چگونه در طول تاريخ خمس سود كسب و كار خود را به فقهاء ميپردازند و هرگز حتي يكي از آنان نيز اين سئوال را نكرده است كه چگونه اين فقيهان فقط در نفع كسب و كار با آنان شريك گشته و در سرمايه و زحمات و مشكلات كار با آنان شراكتي ندارند؟ هرگز نپرسيدند كه چگونه شما در سود كسب با ما شريك ميشويد و با استناد به چه دليلي ما بايد رنج برده و كار كنيم و شما راحت بنشينيد و ثمره رنج و كوشش ما را بخوريد؟
شيعه در مقابل پرداخت اين ماليات ظالمانه بدون سئوال و دليل كمر خم نموده و فقهاء همانگونه كه شير شتر رام شده را ميدوشند، شير آنان را دوشيدند. اما فقهاء تنها به مشاركت در سود كسب و كار شيعيان اكتفا نكردند و ادعا كردند كه آنان نسبت به شيعه حكم ولي و وصي را داشته و اطاعت شيعه از آنان واجب است.
آنان اذعان نمودند كه هر كسي بر عليه آنها به مبارزه بپردازد، بر عليه خداوند به مبارزه برخاسته و هر كسي كه در مقابل آنان بايستد، در مقابل خداوند ايستاده است و قتل و قمح او واجب ميگردد. در نتيجه بسياري از شيعيان در مقابل اين فاجعه فكري تسليم شده و به اين سخنان ايمان آورده و آنان را قبول نمودند. و خود و فرزندان خود را قرباني مطامع اين دسته كه بدون دليل و سند ادعاي سلطه الهي ميكردند، نمودند. براستي كه آنچه را كه اين گروه ادعا ميكردند نه تنها با عقيده توحيد و شريعت الهي منافات دارد، بلكه با كليه مبادئ فكري و بديهيات اوليه نيز متناقض ميباشد. حقيقتا در عصري كه عقل انساني توانسته است به جنگ سياره نپتون برود كه چهار هزار ميليون مايل از كره زمين فاصله دارد، دچار بودن شيعه به اين مصيبت فكري و ايمان و جانبازي آنان در راه اين عقيده به تمسخري بيش نميماند.
در ابتداي اين مقاله آنچه را كه سنوحي در عهد تاريكي فرعون آمفسيس مشاهده نموده بود بيان كردم و آن را با اعمال ولايت فقيه در عصر نور و فضا مقايسه نمودم. اما به اين نكته كه امفسيس چگونه توانست بر مردم مصر حكمراني كند، و اينكه اصلا آمفسيس كه بود كه بر مردم مصر حكمراني كند اشاره اي نكردم. پس بگذاريد داستان آمفسيس را بيان كرده تا شايد جوابي براي سئوالات بوجود آمده پيدا كنم و شايد بتوانيم جواب اين سئوال را نيز داده باشيم كه چگونه شيعه در مقابل وليان فقيه تسليم شد و چگونه ولاة فقيه طوق بندگي و بردگي بر گردن شيعه گذاردند؟
آمفسيس در جوانيش كاهن كوچكي بود كه بر عمل دفن و موميائي اموات در مقابر عمومي نظارت داشت، و در مقابل اين عمل مزد اندكي دريافت ميكرد. وي پس از اندك زماني از فرصت استفاده كرده و ادعاي تملك مقابر را نمود و نتيجتا دستمزدش افزايش پيدا كرده و مردم ادعاي وي را مبني بر پرداخت ماليات جديد قبول كردند.
چيزي نگذشت كه وي ادعاي ولايت شهر را نمود و همان مردم در مقابل ادعاي وي بدون هيچ اعتراضي سر تسليم فرود آوردند. سپس او شروع به حكمراني بر مردم نموده و همه در مقابل اوامرش مطيع بودند. سپس ادعاي پادشاهي كرد و مردم با وي بر اين اساس بيعت نمودند. او هنگامي كه مشاهده نمود اراده اش بدون هيچگونه مقاومت و اعتراضي بر مردم تحميل ميشود ادعاي خدائي كرد و كاهنان نيز از او پشتيباني كردند، و شهادت دادند كه او خداوند آفريننده بندگان بوده، و قدرت انجام هر امري كه بخواهد را دارد. مردم نيز با مشاهده تاييد كاهنان به اين ادعا رضايت داده و با اطاعت كامل به وي سجده بردند. پس آمفسيس فرعون مصر شد و بر مردم با آتش و آهن حكم راند. در نتيجه، عهد وي خراب و دماري را شامل شد كه از قبل هيچ نظير و مشابهي نداشت.
مرد كوچكي از رجال دين شهر قم بر منبرها بالا رفته و مردم را در عزاداريها و مراسم ديني وعظ داده و ارشاد مينمود. او پس از چندي ادعاي فقيه بودن و اجتهاد نمود و كسي با وي مخالفت نكرد. سپس ادعاي مرجعيت و فقيه بودن نموده و هم قطاران ديني وي و كاهنان فقه شيعه بر اين امر شهادت دادند. و مردم در مقابل گفته هاي وي رام شده و به عنوان فقيه مجتهد با وي بيعت نمودند. پس از آن ادعاي ولايت بر مردم و سلطه خداوندي را نموده و بزرگ كاهنان فقه و مجتهدين شيعه بر اين امر شهادت دادند. در نتيجه تعداد كثيري از شيعه ايران مطيع فرمان او گشته و او سمت حاكميت به امر خداوند را بدست آورد، و بر شيعه مدت ده سال با آتش و آهن حكمراني كرد، و هر كسي كه به سلطه الهي وي اعتراف نكرد را به ميادين اعدام و تيرباران فرستاد.
اين مقايسه بسيار ساده حقيقت واحدي را بر ما روشن ميسازد كه: ادعاهاي باطل هر چند كه بزرگ، مردود، و مسخره باشند، در صورتيكه از طرف تبليغگران حاكم تاييد شوند، براحتي مورد قبول عقول ساده جمعيت قرار ميگيرند. سازمان تبليغات عصر فراعنه را كاهنان تشكيل ميدادند. و در عصر ما اين تبليغات را رجال دين و واعظان هيئت حاكم و بال پرهاي منتشر آنان در دنياي تشيع، يعني كوچك مردان دين و مجلات و نشريات و كتب بر عهده دارند.
اينگونه كه پيداست سايه سنگين اين ادعاهاي باطل همچنان سرزمين شيعه را فرا گرفته است. و اينچنين است كه مشاهده ميكنيم، باطل به حق تبديل گرديده، و حق به عنوان باطل معرفي ميگردد …… بالاخره اين ولي فقيه درگذشت و در پشت سر خود آنچنان خرابي و دماري را بر جاي گذاشت كه هرگز قابل اصلاح نيست. او در عهد حياتش از افرادي كه سلطه مملكت را در دست گرفته بودند كمك ميگرفت كه در حقيقت ايادي وي بودند كه امر و نهي ميكردند. و هر شقاوت و جنايتي كه در مجتمع شيعه در مدت حكم او پديدار گشت بدست اين افراد انجام گرفت. و پس از مرگ وي همين خلفاي او حكم را در دست گرفته و همانگونه كه جانشينان اسكندر پس از مرگش ايران را بين خود قسمت كردند، ايران شيعه را در ميان خود تقسيم نمودند.
پس ميبينيم كه نفوذ شعبده و باطل به مرحله بسيار خطرناكي رسيده است. گروهي كه بايد آنان را همانند مجرمان جنگي محاكمه نموده و بخاطر زشت ترين جنايات در طول ده سال، از صحنه وجود پاك شوند، زمام امور را بار ديگر در دست گرفته و اعلام ميدارند كه آنان بر راه امام راحل قدم بر ميدارند.